تبليغاتX
حالا مرگ
عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:19  توسط مهرداد | 
http://onlyroya.blogfa.com

به همه معرفی کنید شاید یه روز خودشم این وب لاگو ببینه

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:26  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:41  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:38  توسط مهرداد | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:37  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:35  توسط مهرداد | 
و شاید
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:31  توسط مهرداد | 
رویای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:21  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:1  توسط مهرداد | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:51  توسط مهرداد | 

به نگاهت راضی‌ام


به صدات


به بودنت


آنقدر راضی‌ام


که تکه‌های خوشبختی‌ام را


پيدا می‌کنم؛


يک اتاق


يک آهنگ


يک آينه


يک پنجره


و يک مرد


که در رویای تو


خواب تو را می‌بيند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:22  توسط مهرداد | 

نه!


تو را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم


حتا با زندگی
.

رویا جان


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط مهرداد | 

من ........ توام


چيز ديگری نيستم


عاشق توام


هيچ چيز ديگری نيستم


نباشی


نيستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:20  توسط مهرداد | 

ديدی؟


ديدی در اين قمار چيزی عايدم نشد؟


ديدی دلم را به تو باختم؟


می‌برم تو را


از اين شهر تو را می‌برم


اينجا ديگر جای نفس کشيدن نيست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:19  توسط مهرداد | 

تو فقط از پشت پنجره


سرک بکش


تا ببینی چطور


بی تاب می‌شوم


تمام راه


می‌پروازم


پله‌ها را سه تا يکی


پر می‌وازم


خدا کند


خيالم زودتر از من


تو را نبيند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:18  توسط مهرداد | 

در خاطراتم دستکاری می‌کنم


هر به ايامی


هرجا دلم تنگ شد


تو را می‌سازم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:17  توسط مهرداد | 

اينجور خوب است


که عاشقت باشم


يا


جور ديگری لباس بپوشم؟


سبز يا آبی؟


                                                     تو بگو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط مهرداد | 


تو


باران تنم کن


و مرا زير پر چشم‌هات بگير


قطره قطره


تو را گريه می‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:15  توسط مهرداد | 

تب و لرز تمام نمی‌شود


کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم


و اين بستنی را


مزه مزه می‌کنم


يک نگاه به تو


يک قاشق بستنی


...
آب می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:15  توسط مهرداد | 

چشم‌هام را که می‌بندم


باز اینجایی


همین روبروی من


به ساکتی خدا نشسته‌ای


چشم‌هام را که باز می‌کنم


اتاقم از نو


متولد می‌شود بی تو
.


حتماً این اتاق


مرا خواب می‌بیند


بی تو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:14  توسط مهرداد | 

اين‌همه راه رفتم امروز


لابد چراغ بوده


برف بوده


و آن‌همه آدم


چرا نديدم؟


چرا چيزی يادم نيست؟


لابد من هم بوده‌ام


که دنبال تو می‌گشته‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:13  توسط مهرداد | 

 

...
اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام


عشق من

!
هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،


هزار حرف و تصوير و خاطره


در آن خوابيده


مثل من که وقتی نگاهت کنم


سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم


تو


من


و خدا


که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:12  توسط مهرداد | 

من؟


من با صدای نفس کشيدنت

هم عاشقی می کنم


حتا اگر آرام و بی صدا


خودم را بگذارم در دست‌هات


و بروم حتا وقتی
از کنارت رد شوم


برای پرت نشدن حواست


بوی تنت را پُک بزنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 22:29  توسط مهرداد | 

 

 من تمنا كه تو با من باشی تو به من گفتی :

هرگز هرگز جوابی سخت

 و درشت ومرا غصه ی اين هرگز كشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:15  توسط مهرداد | 

 

...


اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام


عشق من!

هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،


هزار حرف و تصوير و خاطره


در آن خوابيده


مثل من که وقتی نگاهت کنم


سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم


منکه از ديوانگی سر به بيابان گذاشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:10  توسط مهرداد | 

 

 چقدر می‌ترسم!


از اين که بايد


تو را به سوی

 

گذشت زمان


بدرقه کنم


می‌ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:2  توسط مهرداد | 

 

 من بيمارم؟


يا اين پرده‌ها


خورشيد را به من


نارنجی می‌تابند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 23:0  توسط مهرداد | 

مثل اين كه فريادي در دلم هست كه خاموش نمي شود

مثل اين كه همه ي وجود من در خيال تو گم

شده و اين صدا فريادي ست كه از قلب بدبخت من بر مي خيزد

 كه از دست خيال تو فشار آرزوي تو غم

دوري تو و اشتياق ديدارتو به فرياد آمده است اين صدا درد است

ناله است هيجان و فشار است و هر زمان رنگي دارد .


 احساس مي كنم كه ديگر اين زندگي برايم تحمل ناپذير شده است

 همه ي ذرات وجود من تو را

 مي خواهند اين زندگي به جاي اين كه رفته رفته برايم عادي شود

رنج آور شده است من پيوسته انتظار

 تو را مي كشم و فقط از خدا تو را آرزوي مي كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:49  توسط مهرداد | 

به نام آفريننده عشق

خواب ناز

ديشب  خواب تو رو ديدم رويا چه خوابي بود باور نكردني

به خدا قسم از اول عمر تا حالا قشنگترين خوابي بو د كه ديده بودم

كاش هيچ وقت بيدار نمي شدم كاش ميمردم و ديگه از اون خواب بيدار نميشدم

من و رويا با هم بوديم ميگفتيم مي خنديديم واي خداي من ديگه طاقت ندارم .

چقدر زيبا بود كنار هم نشسته بوديم

صبح كه رفتم دانشگاه ديدمش اينقدر دوست داشتم خواب رو واسش تعريف مي كردم

اما چه كنم ... فقط جيگرم آتيش گرفت وقتي ديدمش چون اون دوست نداره با من حرف بزنه

خدا التماست مي كنم كمكم كن ديوانه شدم ديگه ماله خودم نيستم

آخه چه گناهي كردم

 

آه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:43  توسط مهرداد | 

سلام دوستان

امروز دوباره وقتی رفتم دانشگاه برای امتحان ديدمش آره رويا را ديدم عشق رو دوباره ديدم

نظری

کرد و خنديد آره از نگاهش و از خنده اش فهميدم که مرا ديوانه ای بيش حساب نمی کند

ولی من او را دوست دارم

 ولي من او را دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:42  توسط مهرداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهرداد بودم اما ديگر آن كه بايد باشم نيستم حالا يه عاشقم عاشق كسي كه چشم ديدن منو نداره ولي تو خواب هميشه به ديدنم مياد من دانشجو و عاشق دختري به نام

( رويا . م ) هستم
آره عاشقم

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1385
بهمن 1384
دی 1384
آرشیو موضوعی
عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM